تلخ وشیرین

هوالمحبوب

سلام

این هفته زود سپری شد با لمس احساسهای متفاوت دو حس پررنگتر از بقیه بود شنبه با همکارم حرف میزدم راجع به زندگیش دلش مالامال غم بود همسرش تازه فوت شده مونده با یه دختر هفت ساله که دوباره یتیم شده (به فرزندی قبولش کردن) و فامیلهایی که تشنه به مال و ثروت اون مرحوم دندون تیز کردن میخوان حق دخترش رو بین خودشون تقسیم کنن حق یه یتیم رو به ناحق بخورن.... تلخه خیلی تلخ دوست ندارم قضاوت کنم خدا خودش عادله و حکیم اما از فهمیدن موضوع دلم به درد اومد چشام پر شد و سعی کردم پنهونش کنم امتحان بزرگیه برای همکارم خدای مهربونم تنهاش نذار صبرش رو زیاد کن و طاقت زندگی کردن رو بهش بده.....

یکشنبه پر بود از شور و شوق زندگی عقدکنون دختر خاله ام بود و من تک تک لحظات مراسم خودم یادم می افتاد پیوند دو تا انسان دوتا جوون خوش بودیم شاد بودیم ولحظاتمون شیرین سپری شد نوشتن از شادیها قشنگه حال آدم رو خوب میکنه خدای خوبم مهربانترینم بهترینم لذت چشیدن خوشبختی رو بهشون عنایت کن

یه حس دیگه یادم رفت ازش بنویسم حس همدردی برای یکی دیگه از همکارام که پسرش توی تصادف وحشتناکی درب و داغون شده پنج تا جوون با یه ماشین خوشگل و مدل بالا یه کمری قرمز رنگی شب جمعه تو پارک جنگلی (خیاوچایی) با سرعت ۱۸۰ میخورن کنترلشون رو از دست میدن و ... راننده همون لحظه میره پیش خدا قهرمان دو چرخه سواری کشوری بود خدا رحمتش کنه بقیه هم  خدا کمکشون کنه خوب شن واقعا جای تامل داره داشتن جوونی میکردن اما راهشو بلد نبودن نمیدونم چی بگم یا بنویسم فقط از خدا میخوام به تک تکمون راه درست زندگی کردن رو یاد بده به اون جوونا هم سلامتی دو باره ببخشه 

آمین...

مهد کودک

سلام خوبین خواننده های مهربونم

از وقتی مهر ماه شروع شده سانای رو باید بذارم و برم مدرسه خدا حفظش کنه مامانم رو قربونش بشم اون زحمتش رو میکشه از ۶ ماهگیش تا الان که دو سال میگذره بابای سانای میگه بذاریمش مهد هم مامانت اذیت نشه هم سانای یه ذره روش باز شه آخه طفلکم خجالتیه

امروز که تعطیل بودم با خودم بردمش مهد کودک با بچه ها بازی کرد اما میترسم من که نباشم غریبی کنه از هفت صبح تا دو ونیم یا یک و نیم باید بمونه اونجا

تنها بودن بچه ها تو خونه بده اما پدر مادرها نه حال و حوصله ی یه بجه دیگه رو دارن نه جون و هزینه اش رو!

دلم میخواد سانای با بچه های دیگه راحت برخورد کنه خجالتی نباشه اینم میدونم که هر بچه ای متفاوته

راستش دلم هنوز قرص نیست یه روز بذارمش یل دل بزنم به دریا و این راه رو تا آخر طی

 کنم؟! 

پرتو مهربانی

به نام آنکه مهربانترین مهربانان است

چشم به هم زدنی ماه مهر به نیمه رسید درختا لباس رنگارنگ تنشون کردن که آدم از دیدنشون لذت میبره و آروم میشه افتاب مهربونتر شده و نورش گرمایی بی مثال به جسممون میبخشه و روحمون درگیر نعمت خداوندی میشه تا حالا اینقدر از گذروندن مهر ماه احساس آرامش نکرده بودم روزهای مدرسه هم خوب وخوش سپری میشن شکر خدا مهر مهربونی به دلم بخشیده و احساس میکنم میتونم آدمها رو دوست داشته باشم اما ...یه امایی هست که نمیشه گفت باشه برا بعد انشالله که بتونم با خودم کنار بیام به قول عزیزی "مجبور نیستم دوستش داشته باشم"

همیشه به همه ی اطرافیانم محبت نثار کردم گاهی وقتها مهر دیدم گاهی بی تفاوتی گاهی ضربه فکر میکردم و میکنم رسالت من مهربونی کردنه به همه ی آدمها

لحظه ی زیبای اذان

سلام خدای خوبم مهربانم بهترینم

لحظه ی زیبای اذان است  خورشید غروب کرد آسمون تنها شد ماه پیدا شد و من مثل همیشه امیدم به توست

پروردگارم تنهایم مگذار .

میدانم که هیچ گاه نخواهی گذاشت سیاهی و پلیدی قلبم را فراگیرد

لذت نیایش با  خودت را عطایم فرما

حضور نمازم را افزون گردان

و من را بنده بی پناهت را که تنها پناهش تویی سرگردان نساز در دنیای زو و زر و تزوریر

آمین یا رب العالمین

گذران روزهای مدرسه

یا حق

سلام به همه اهالی مدرسه

بیکاری و پر کردن لحظات فراغت تموم شد و بدو بدو کردنها رسید برای بیدار شدن ساعت یه ربع به ۶..رسوند به ماشین روستا تا جانمونی از سرویس .. خشک شدن دهن از بس یه مورد رو چند بار توضیح دادن... صبحونه رو زود تموم کردن ...۲۰ دقیقه به ۲ تموم شدن کلاس... رفتن دنبال طفل معصوم... خسته کوفته پای اجاق گاز وایستادن .. بالاخره پیدا کردن وقت برای سر زدن به وب  و درد دل گفتن  شده حکایت این روزهام ناشکر نیستم خوشحالم هستم برای اینکه وقت اضافه ندارم با فکر کردن به چیزای الکی خودم رو اذیت کنم....

*****

امسال ۱۲ ساعت تدرس دارم و بقیه اش باید خدمت مدرسه باشم تا ببینم چه کاری از دستم بر میاد تا کمک حالشون باشم تعداد دبیرهای تو دفتر از شاگردای کلاس بیشتر شده....!شاگردا اینقدر راحت برخورد میکنن با دبیرها که نگو و نپرس راحت میان و میرن دفتر .من راهنمایی بودم اصلا دفتر مدرسه نرفته بودم از بس معذب بودم اما همه چی عوض شده بعضی هاش جنبه مثبت دارن بعضی ها منفی...

*****

یه خسته نباشید بزرگ به همه ی زحمت کشان عرصه ی مثبت تعلیم و تربیت

پنجشنبه های امید

به نام خالق بی همتا

همیشه پنجشنبه ها رو دوست داشتم به خاطر وصلشون به جمعه اما جمعه ها غریبن و دلگیر عصر جمعه هم نفس آدم میگیره از بس که سخت میگذره یه بیقراری محض دیوونه ام میکنه

دیروز تو مدرسه طبق معمول باز برنامه فرهنگی برگزار بود مدیر مجتمع که خیلی هم آدم محترمی هستن از اولیای بچه ها پرسید آیا برای اومدن آقا آمادگی داریم؟ همشون بلند گفتن آره زیبا بود اما واقعی بود؟؟؟

"مهدی موعود" مولای خوبیها دلم برات تنگ شده خیلی زیاد ....پریشب یهو یادت افتادم انگار صدام کرده بودی شب سه شنبه بود .جمکران بازهم مهمون منتظرانت بود...

از مهر دلم آگاهی نیازی نیست به گفتنش از کم کاریها و سهل انگاریهام هم آگاهی اما خدای خوبم نمیذاره مهربونی تو کم شه وباز هم میدونم حواست بهم هست برای اینه که یهو تو ظلمات شب صدام میکنی... دلم خیلی تنگه برات یادته آرزوم همیشه دیدارت بوده وهست میدونم لایق که نیستم اما تو خیلی مهربونی خیلی نیازی به گفتنش نیست

غروب جمعه ها تحمل یه هفته دیگه برا سرکردن وگذروندن بدون تو رو ندارم اما پنج شنبه ها خیلی قشنگن خیلی زیبان تاپ تاپ میکنه دلم وقتی به فرداش فکر میکنه به روزی که شاید همون تاریخ دیدار باشه   آفتابگردونها همیشه عاشقن و منتظر و چشم به راه .احساس انتظار خوبه ولی کافی نیست چه کنم مولا چه کنم از گفتن حرفهای تکراری  خسته شدم میدونم خوب میدونی پس نمیگم احساس قوی هدایتمون میکنه     دلم خیلی برات تنگه مثل همیشه ..............................  

خدایا این حس خوب دلتنگی برای بهترین مخلوقت رو ازم نگیر

 

نگاهت را به آسمان بسپار

هوالمحبوب

دیروز با دخترم رفته بودیم "خیاوچایی"  سانای سوار تاب بود ومن نشسته بودم یهو چشام به آسمون افتاد آبی آسمون با ابرای سپید با ماه نصفه نیمه...آرامشی عمیق تموم دلم رو پرکرد. احساسی ناب که خیلی وقت بود درکش نکرده بودم  "چشمها دریچه دلهاست " چرا حواسم نیست به آسمون نگاه کنم؟ یعنی اینقدر درگیر زندگی شدم که حتی فراوش میکنم روحم برای لمس عظمت خدا باید خوب نگاه کنه به درختها به کوهها به آسمون به آفتاب به ...

خدای خوبم قدرت درک نعمت هات رو ازم نگیر مهربانترینم....