محرم ماه ...

بسم رب الحسین

سلام دوستان

روزها گذشتن و یه ماه محرم دیگه شروع شد ماه عزای حسین(ع) ماه درد ..ماه حرام  ریخته شدن خون  بی گناه ...ماه یاد آوری  نامردی و ناجوون مردی... ماه ابراز شور و عشق حسینی...ماه اندوه و غم ماتم حسین(ع)...ماه روزهای سخت و تلخ صبوری اسوه صبر...

ماه محرم که شروع میشه یه حس تلخ تو دلم پیدا میشه شبیه حس غروب روزهای جمعه... برام عصر تاسوعا دلگیرتر از عاشوراست ...شاید چون آذری ام و عشق بزرگمون آقا ابوالفضله!...نمیدونم چرا شاید چون از اومدن عاشورا میترسم . میترسم روزی رو تصور کنم که خون مولایم در غریبی و بی کسی میون هزازان تن مسلمون ریخته شد و نگاه که نکردن هیچ باعث و بانی هم بودن خون پسر  ابو تراب ریخته شد و دنیا پابرجا ماند تا منتقمش پرچم سرخ کربلا را به دست گیرد و داد دل زینب را از یزیدیان بستاند تا مرهم زخمش باشد ...

برایت دعا میکنم منتقم خون حسین تا زودتر بیایی و پیشوایمان باشی اما از این میهراسم که شاید مسلمانان امروزی بسان مردان کوفه باشندو ...

هیچ کار خدا بی حکمت نیست

یاحق

سلام

نمیدونم تو پیامهای بازرگانی اون آگهی رو  که تو کلاس درس شاگردی داره  درباره اینکه هیچ کار خدا بی حکمت نیست انشا میخونه رو دیدین یا نه خیلی جالبه من که خیلی دوستش دارم...

امروز صبح وقتی میخواستم برم مدرسه رفتم نونوایی همیشگی  نون بگیرم نداشت گفت ۴ دقیقه ای حاضر میشه سوار تاکسی شدم رفتم از نونوایی پایین تره بخرم تو پیاده رو بود مابین خیابون و پیاده رو یه جوی بزرگه که آب خیاوچایی از اون میگذره آب جاری زلال و دبی بالا!

اما اونم نداشت همکارم اونجا بود اون گرفته بود گفت باهم میخوریمش زیاده خلاصه خواستم از این ور جوی  بپرم اون ور که... پام پیچ خورد و یه وری افتادم توش یه پام  و کیفم وچادر که تو دستم بود شد خیس  .آبش تمیز بودا ولی گفتم برگردم خونه تا عوضش کنم نمیشد اون جوری رفت مدرسه خلاصه اومدم خونه بعد تعویض لباس ماشین رو برداشتم زدم به جاده اولین باری بود که خودم میرفتم مدرسه خوب بود به این جمله یقین پیدا کردم"هیچ کار خدا بی حکمت نیست"

باز هم یه تلنگر

به نام مهربانترین مهربانان

سلام به دوستان همیشه همراهم

چهارشنبه  کلاس دوم راهنمایی زنگ دوم درس شیرین حرفه وفن

داشتم از بچه هایی که تو ارزشیابی کتبی هفته قبل زیر  ۵ گرفته بودن ارزشیابی شفاهی میکردم سه تاشون داشتن رو تخته سیاه مقدار مقاومت پیدا میکردن یهو احساس کردم میز داره میلرزه یه صدای بلند هم داره میاد فهمیدم زلزلست گفتم نگم به بچه ها شاید نفهمیدن اما زودتر از من متوجه شدن گفتم بشینید زمانش کوتاه بود گفتم آروم برین بیرون از طبقه بالا جیغ کشان رفتن حیاط دستام داشت میلرزید شدید نبود اصلا مرکزش اینجا نبود ورزقان بود نسیم زلزله ورزقان بود تابستون خیلی شدیدتر و طولانی تر بود یادش که میافتم غم عالم میریزه تو دلم  بازم روستاییها بیشترین صدمه رو میبینن خونه های کاهگلی...

سریع به مامانم زنگ زدم اصلا خبر دار نشده بودن نگران الهه بودم اما تلفش آنتن نمیداد بچه ها یکی یکی میومدن زنگ میزدن به خونشون  چندتاشون گریه هم میکردن مخصوصا شاگردای من چون از بقیه کم سن و سالتربودن (مدرسه ارجق راهنمایی دبیرستان باهمه)خلاصه بعد یه مدت برگشتیم کلاس . شاگردام گفتن خانم از رنگ پریدتون فهمیدیم زلزله شده!!!

دروغ چرا ترسیدم .خوابشم دیده بودم چند هفته پیش !.هر چی که بود مثل همه ی اتفاقها اومد و گذشت یه ساعت بعد تونستم با الهه حرف بزنم خوب بودن شکر خدا (الهه اینا اهر زندگی میکنن)

بازهم یه تلنگر دیگه زندگیمون به یه اشاره خدا بنده تا تموم شه کاش قبل از این که فرصتمون تموم شه بار وبندمون ببندیم و همیشه آماده باشیم

پی نوشت: دیروز میخواستم این پست رو بذارم اما وقت نشد.

رفتن. رسیدن...

به نام آفریننده ی بی همتا

سلام دوست های مهربونم

همیشه وقتی میخوایم بریم یه جایی تو ذهنمون قبلش خیال پردازی میکنیم مخصوصا اگه قرار باشه این رفتن پیش آدمهایی باشه که دوستشون داریم و خیلی وقت میشه که ندیده باشیمشون خیال پردازی برای تک تک لحظاتی که خواهیم داشت اگه هم راهمون طولانی هم بشه که دیگه بیشتر .

تصور گذروندن لحظات خوش کنار خانوادمون ..دیدن آدمهایی که به خاطرشون ۹ ساعت راه کوبیدیم و رفتیم ... خندیدن و خوش بودن و یاد ایام کردن ...همه و همه اش خیلی شیرینه گاهی حتی شیرین تر از تجربه اونه تو دنیای واقعی .(لااقل من که این طوریم بیشتر وقتها تو دنیایی که خودم برای خودم ساختم زندگی میکنم)

 امروز دوست خوب روزهای خوش مرکز "زهرا" یادی از من کرده بود  دادن یه پیشنهاد برای رفتن و گذروندون یه آخر هفته خوب رو میداد کنار معصومه تو تاکستان ... اگه بگم هوایی شدم دروغ نیست دلم پر کشید برا تک تک ثانیه هاش حالا بماند که سخته رفتن از اینجا تا اونجا ۹ساعت راه میخوادو رانندگی بابای سانای و خستگی و... بعد منفی قضیه . اما من از تصورش هم شاد شدم شارژ شدم  حالم خوب شد رفتن رسیدن بودن و برگشتن رو همه باهم حس کردم.

حتی اگه نشه که بریم بازهم ناراحت نمیشم (یعنی خیلی ناراحت نمیشم)چون هنوز دلی دارم که میتونه با حس کردن شادیها تجربه واقعیت رو درک کنه

نوشتم تا این احساس خوب تو این دنیای مجازی ماندگار بشه.

خاطره های خوب

یکی از دوستان عزیزم برام نوشته خوبی تو نظرات خصوصی فرستاده دلم نیومد فقط خودم ازش استفاده کنم براتون میذارمش:

"از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.
دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...
جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.
هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

دوستدارتو : بابالنگ دراز"

ازت ممنونم رقیه عزیزم

امشب حتما ماه رو تماشا کن

به نام خالق ماه تابان

از وققتی خودم رو شناختم همیشه چشام دنبال ماه بوده ووقتی هم که کاملش رو تو آسمون میبینم هوایی میشم قلبم به تپش میافته امروز هم قبل از غروب آفتاب گوشه ی آسمون دیدمش کامل و نقره ای و سحر آمیز... دلم نیومد نیام  وننویسم آخه وقتی احساسم ثبت مبشه آروم میشم

اگه وقتی این مطلب رو میخونین هنوز شب باشه و ماه خوشگل من تو آسمون دلبری کنه حتما یه نگاه بهش بندازین نگاهتون رو روش ثابت کنین و به خالقش فکر کنین آرزوهای خوب کنین وجذب نورش بشین من که دیوونه ی این کارم ...

یه چیز دیگه نمیدونم چرا هر وقت به ماه نگاه میکنم یاد مولایم مهدی میافتم تصور اینکه شاید اونم داره ماه رو تماشا میکنه حس خوبی بهم میده

 

عرفات

بسم رب المهدی

اولین بار که فهمیدم امام زمان عرفه ی هر سال با همه ی حاجیها تو عرفه است ۷سال پیش روز عرفه تو امامزاده خواهر امام رشت بود قبل از اون موقع هیچی در این مورد نمیدونستم زمستون بود یادش بخیر حیاط امام زاده با زهرا و ام البنین و معصومه نشسته بودیم از طرف مرکز تربیت معلم برده بودنمون هوا سرد بود اما اون دعا اون روز با احساس وجود مولایم "مهدی(عج)" در صحرای عرفات فراموشم نمیشه بعد از اون هر سال روز عرفه میشینم پای تلویزیون تا مکه رو نشون بدم چشام رو ببندم وبا

مهدی موعود   حرف بزنم میدونم لازم نیست حتما دیدن تصویر صحرای عرفات اما منم مثل همه ی آدمها پر از نقصم و با دیدن اون صحنه باورش بیشتر میشه برام....

مولای خوبم زودتر بیا باشد که امثال آخرین سال پنهان بودنت از چشمهای خاکی باشی وگرنه اولیای خدا که الان هم از دیدارت مسرورند .

ازم ناامید نشو ....